سلسله رفت و ما جاماندیم

به خرابات میکده به رسم بقا ماندیم

از ره معنا به بتخانه ی غم

در این سراچه ی ظلم به جفا ماندیم

 راه

نگاهی عمیق به آسمانی بی دریغ که سایه ای از آفتاب بر سر ما افکند

و قدم هایی آرام به زمینی که این گونه زیبا و شاید ترسناک

با آغوش مهربانش ما را به آغوش می گیرد ....

دیگر قدمهایم سست شده ،

نگاه کم سو و تاریکم خیره به جسم و روح های معلق بین بی کران بالا و پایین .... ،

و حال چه سوال عجیبی ذهنم را می کوبد :

به کجا می برد این ره و این شه ما را ، شاهی که از درون و برون فرمانرواست

 ؟؟؟؟؟؟؟

( شعر از احسان . م )