بی کران
سلسله رفت و ما جاماندیم
به خرابات میکده به رسم بقا ماندیم
از ره معنا به بتخانه ی غم
در این سراچه ی ظلم به جفا ماندیم

نگاهی عمیق به آسمانی بی دریغ که سایه ای از آفتاب بر سر ما افکند
و قدم هایی آرام به زمینی که این گونه زیبا و شاید ترسناک
با آغوش مهربانش ما را به آغوش می گیرد ....
دیگر قدمهایم سست شده ،
نگاه کم سو و تاریکم خیره به جسم و روح های معلق بین بی کران بالا و پایین .... ،
و حال چه سوال عجیبی ذهنم را می کوبد :
به کجا می برد این ره و این شه ما را ، شاهی که از درون و برون فرمانرواست
؟؟؟؟؟؟؟
( شعر از احسان . م )
+ نوشته شده در ساعت 21:37 توسط ღ♥ღ دختر تنهای شب ღ♥ღ
|
تذکرة المدير