مولا جان!

 دیگر بس است،  این درد طاقت سوز هجران.

جانا! تا به کی در پشت پنجره انتظار، رؤیای آمدنت را به نظاره بنشینیم؟

ای در کنج زندان غیبت همچنان محبوس!

 و ای گناه ما، میله های زندان تو!

هزار و اندیست که چشم به راهان قدومت، بر لب فغان دارند و بر جگر خراش.

هزار و اندیست که دلهای منتظران، در تمنای وصالت، در جان آه می پرورند ودر سینه داغ.

عمری است که در کوچه سار انتظار سرگردان وحیرانیم.

تو را  چه می شود، اگرشب سرد و فسرده فراقمان را به صبح دل انگیز وصالت آذین بندی؟

چگونه است، که این همه طلب و تمنا گره از کارفرو بسته ما نمی گشاید؟ بگو چه چاره کنیم؟

آیا نه وقت آن رسیده که نقاب از چهره برگیری و بازار حسن فروشان جهان را به یکباره رونق ببری؟!

آری!

... اینک همسفر با قافله منتظران، دست انابت به امید اجابت به درگاه حق "جل و علا"  برمی داریم و خدای را به تضرع و زاری می خوانیم که:

بار الها!

نسیم ظهور دولت حجتت را به لطف و کرمت بر ما بوزان!

پیاده رفتن خطاست !!!

گفتم « بسم الله ..... » امام از یاد بردم که پیش آن باید گفت « اعوذ بالله ..... » .

راهی شدم ..... راهی زیبا ، شاید هم زشت ، راهی خسته کننده و شاید نشاط آور !

می خواستم پیدا کنم !

گمشده ای را یا زیبایی را ، شاید هم زشتی را ، در هبوط  میان زشتی و زیبایی ماندم ولی نه بدون نتیجه  و ثمر ، لااقل گمشدم ، شما بگویید گمشدن گناهه ! ؟  خوب ، یادم رفت از کسی راه را بپرسم یا به تابلویی خیره شوم ، چشمم تنها به دور دست ها می تابید . رفتم اما نرسیدم  ، گرفتم اما رسم امانت را از یاد بردم ، بردم اما نرساندم !

چه کنم به من فقط « بودن » را آموختند نه « شدن » را ، به من فقط « رفتن » را آموختند نه « ستیز » را و فقط گفتند « پرهیز » !

نشان اهل دل عاشقی است با خود دار  *** که در مشایخ شهر این نشان نمی بینم

در این خمار کسم جرعه ای نمی بخشد ***  ببین که اهل دلی در میان نمی بینم

اما ، شروع ............................................................. پایان .

نه خود را نه خدا را ، هیچ نیافتم نه یار یافتم نه آموختن راه و رسم با یار بودن را .....

اما آخر یافتم آغوش بی دریغش را ...... لحدی سرد و تاریک !!!

آه ای خدا تو روشنش کن من تاریکم ، ندارم در آستین زمانه ام ، کرم شب تابی !

 راه ... زیبایی پر خطر