مرغ سحر! مرغ سحر! امشب چرا دیوانه ای؟
امشب چرا مرغ سحر!، با آسمان بیگانه ای؟
امشب چرا پر بسته ای؟ از آسمانها خسته ای؟
امشب چرا مرغ سحر! هم صحبت ویرانه ای؟
گفتی: سوال از من نکن، درد دلم را وا نکن
گاهی هوا ابری شود، دنیا شود غمخانه ای
گـفـتم: بیـا پـروازکن، بند قـفس را بـاز کن
گفتی: همینجا بهتر است، آب است و نان و دانه ای
گفتم: که پاییز آمده، هنگامه ی کوچیدن است
گفتی: چرا باید نشست، بر بام هر کاشانه ای
گفتم: فدای چشم تو، حیف است دلتنگی کنی
گفتی که می ماند به جا از چشم من افسانه ای
گفتم: قسم بر آسمان، اینگونه دلتنگی نکن
مرغ سحر! مرغ سحر! امشب چرا دیوانه ای؟
+ نوشته شده در ساعت 22:26 توسط ღ♥ღ دختر تنهای شب ღ♥ღ
|
تذکرة المدير