گفتم « بسم الله ..... » امام از یاد بردم که پیش آن باید گفت « اعوذ بالله ..... » .

راهی شدم ..... راهی زیبا ، شاید هم زشت ، راهی خسته کننده و شاید نشاط آور !

می خواستم پیدا کنم !

گمشده ای را یا زیبایی را ، شاید هم زشتی را ، در هبوط  میان زشتی و زیبایی ماندم ولی نه بدون نتیجه  و ثمر ، لااقل گمشدم ، شما بگویید گمشدن گناهه ! ؟  خوب ، یادم رفت از کسی راه را بپرسم یا به تابلویی خیره شوم ، چشمم تنها به دور دست ها می تابید . رفتم اما نرسیدم  ، گرفتم اما رسم امانت را از یاد بردم ، بردم اما نرساندم !

چه کنم به من فقط « بودن » را آموختند نه « شدن » را ، به من فقط « رفتن » را آموختند نه « ستیز » را و فقط گفتند « پرهیز » !

نشان اهل دل عاشقی است با خود دار  *** که در مشایخ شهر این نشان نمی بینم

در این خمار کسم جرعه ای نمی بخشد ***  ببین که اهل دلی در میان نمی بینم

اما ، شروع ............................................................. پایان .

نه خود را نه خدا را ، هیچ نیافتم نه یار یافتم نه آموختن راه و رسم با یار بودن را .....

اما آخر یافتم آغوش بی دریغش را ...... لحدی سرد و تاریک !!!

آه ای خدا تو روشنش کن من تاریکم ، ندارم در آستین زمانه ام ، کرم شب تابی !

 راه ... زیبایی پر خطر