پیاده رفتن خطاست !!!
راهی شدم ..... راهی زیبا ، شاید هم زشت ، راهی خسته کننده و شاید نشاط آور !
می خواستم پیدا کنم !
گمشده ای را یا زیبایی را ، شاید هم زشتی را ، در هبوط میان زشتی و زیبایی ماندم ولی نه بدون نتیجه و ثمر ، لااقل گمشدم ، شما بگویید گمشدن گناهه ! ؟ خوب ، یادم رفت از کسی راه را بپرسم یا به تابلویی خیره شوم ، چشمم تنها به دور دست ها می تابید . رفتم اما نرسیدم ، گرفتم اما رسم امانت را از یاد بردم ، بردم اما نرساندم !
چه کنم به من فقط « بودن » را آموختند نه « شدن » را ، به من فقط « رفتن » را آموختند نه « ستیز » را و فقط گفتند « پرهیز » !
نشان اهل دل عاشقی است با خود دار *** که در مشایخ شهر این نشان نمی بینم
در این خمار کسم جرعه ای نمی بخشد *** ببین که اهل دلی در میان نمی بینم
اما ، شروع ............................................................. پایان .
نه خود را نه خدا را ، هیچ نیافتم نه یار یافتم نه آموختن راه و رسم با یار بودن را .....
اما آخر یافتم آغوش بی دریغش را ...... لحدی سرد و تاریک !!!
آه ای خدا تو روشنش کن من تاریکم ، ندارم در آستین زمانه ام ، کرم شب تابی !

تذکرة المدير