هوالمعشوق 
ز آب اشك چشمانم
شده اين سيل غم جاري
تو اي حي و تو اي باقي
كس بي كس بكن كاري ![]()
![]()
![]()
![]()
توي تنهايي من هيچ غريبه اي نموند
هيچ پرنده اي واسه
دل من آواز نخوند و اين دو روز عمر
بي خودي حدر شدند
ساعتاي دلخوشيام
يكي يكي سپر شدند![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در ساعت 20:42 توسط ღ♥ღ دختر تنهای شب ღ♥ღ
*********** حرف را بغض گلو را با آب و کلام و غم را با کاغذ کس ندانست چرا باید ساخت سوختن چرا اجباریست و چه کس میداند روزگارو فلک کجایند و به که گویند چرا اینچنین است احوال سواران بلا نتوان بر سر این حرف بماند وقت ما در گذر است باید سوختن را آموخت چه کسی میداند آموزگارش کجا محفل دارد کو ؟چه کس می داند ؟ غم جانسوز مرا شاید همین کاغذ باشد آری همین است همین وقلم ...... پس دگر با امواج........ هوارا مشوش نکنم می نویسم شاید سیاهی بخت مرا این کاغذ جای دهد دردل سپیدش ......آری اما نه او نفهمد که غم من با شادی.... چه تفاوت دارد چون هر کلامند و الفبا .......هی هات !!!! و فقط او می داند که نگه باید دارد آن را پس تو ای برگ سپید تو امانتداری کن گر صاحب فضلی دیدی گو به او :که اگر می دانی این سیاه بافته شده بخت را یاری کن وجوابش را بستان و نگهداری کن تا شاید این پاسخ از سنگینی این غم بار و کولاک سیاه اندکی کم بکند وهمین بس باشد زیرا: تهیدستان محبت با اندک قانع بشوند **********
کاش می شد درد را با برگ پاییزی قسمت بکنیم
+ نوشته شده در ساعت 17:6 توسط ღ♥ღ دختر تنهای شب ღ♥ღ
من دلم مي خواهد خانه ي دوست كجاست؟
خانه اي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسي مي خواهد
وارد خانه ي پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي کوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم اي يار
خانه ي ما اينجاست.
تا که سهراب نپرسد ديگر
+ نوشته شده در ساعت 16:29 توسط ღ♥ღ دختر تنهای شب ღ♥ღ