من آسمانی بودم آسمانی
حادثه ای مرا به زمین کشاند
دلتنگ پرواز شدم ، پرواز
از خدا خواستم که مرا پرواز بیاموزد
به من دو بال داد ،دوبال
یکی را عقل نامید و دیگری را دل
مرا پرواز داد ،پرواز
به هرکجا پر کشیدم خسته و تنها
با اندیشه ودل
از او پرسیدم به کجا باید شد
گفت بسوی من ، وکجا بهتر از من
بال زنان و شادان پرسیدم
مگر میشود ،آخر چگونه
گفت رسولی می فرستمت
نامه ای میدهمت
رسولم را گرامی دار
راه نشانت میدهد
طریق پرواز بسوی ما در نامه است
نامه را عمل کن که مشتاق توایم ،مشتاق
حال ای پرندگان بیاید تا پرواز کنیم پرواز
وقت پرواز است پرواز
+
نوشته شده در ساعت 11:39 توسط ღ♥ღ دختر تنهای شب ღ♥ღ
|
با شبنم اشک من ای نیلوفر شب
گلبرگهای خویش را شادابتر کن
هر صبح از دامان خود خکسترم را
بر گیر و در چشمان بخت بی هنر کن
ای صبح ای شب ای سپیدی ای سیاهی
ای آسمان جاودان خاموش دلتنگ
ای ساحل سبز افق
ای کوه ای بلند
ای شعر
ای رنج ای یاد
ای غم که دست مهربانت جاودانه
چون تاج زرین بر سرم بود
بازیچه دست شما فرسود فرسود
ای خیمه شب بازان افلک
ای چهره پردازان چالک
وقت است صندوق عدم را درگشایید
بازیچه فرسوده را پنهان نمایید
ای دست ناپیدای هستی
بازیچه چون فرسوده شد بازیچه نو کن
ای مرگ با آن داس خونین
این ساقه پژمرده را دیگر درو کن
ای آدمک سازان بی بک
ای یمه شب بازان افلک
ای چهره پردازان چالک
من هدیه آوردم بهار و بابکم را
دنبال این بازیچه های نو بیایید
ای دست ناپیدای هستی
با اولین لبخند فردا
خورشید خونین را بیفروز
مهتاب غمگین را بیاویز
در پرده رنگین تزویر
با نغمه نیرنگ تقدیر
چون هفته ها و ماه ها و قرن ها پیش
این آدمک های ملول بی گنه را
هر جا به هر سازی که میخواهی برقصان
تو مانده ای با این همه رنگ
من میروم با آخرین حرف
ای خیمه شب باز
در غربت غمگین و دردآلود این خک
آزاده ای زندانی تست
قربانی قهر خدا نامش محبت
زنجیر از پایش جدا کن
او را چو من از دام تزویرت رها کن
همراه این آزرده درد آشنا کن...
+
نوشته شده در ساعت 19:23 توسط ღ♥ღ دختر تنهای شب ღ♥ღ
|
می روی سفر، برو، ولی زود برنگرد مثل آن پرنده باش ن پرنده ای كه رو به نور كرد *** می روی ولی به ما بگو راه این سفر چه جوری است؟ از دم حیاط خانه ات تا حیاط خلوت خدا چند سال نوری است؟ *** راستی چرا مسیر این سفر روی نقشه نیست شاید اسم این سفر كه می روی زندگی ست. *** توی دستهای خام ما یك سبد جواب كال تو رسیده ای و می روی باز هم به شهری از علامت سؤال *** جز دلت كه لازم است هیچ چیز با خودت نمی بری، نبر، ولی از سفر كه آمدی راه با خودت بیار راههای دور و سخت خستهایم از این همه جاده های امن و راههای تخت *** می روی سفر برو ولی زود برنگرد مثل آن پرنده باش آن پرنده ای كه عاقبت قله سپیده صبح را فتح كرد.![]()
+
نوشته شده در ساعت 13:18 توسط ღ♥ღ دختر تنهای شب ღ♥ღ
|